۲ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

کودکانه1

سلام سلام صد تا سلام:)

تازگیا خیلی دوست دارم تنوع بدم به کارام مثلا عکس پروفایلمو عوض کنم.البته نه در اینجا بلکه در تلگرام :)ولی خب دست گذاشتم روی دلم تا هم درسم تموم بشه هم وقت و زمان شادی برسه عکسای انرژیک بگذارم.( یه جور سرگرمی )

یا مثلا یه عالمه تفریح دیگه ولی متاسفانه وقتش نیست مثل سفر و کلاسای تفریحی و یاد گرفتن چد مدل هنر دستی.

دلم می خواد برم بیرون برم خرید نه چیزای بزرگ بزرگ بلکه یه چیز ریز میز و کوچیک هم باعث دلخوشیم میشه.

وای که من چقدر عاشق لوازم التحریر هستم. تازگیا به خاطر خرید وسایلم بهشون زیاد سر زدم و عشق دوران کودکی ام زنده شد. این که برم و یه عالمه به این وسیله های بامزه مثل مداد پاک کن مداد رنگی کلاسور و  دفترای قشنگ قشنگ نگاه کنم و از نگاه کردنشون سیراب بشم.

یه مدتی هم هست که مشغول خریدن پاک کن فانتزی هستم.

یادمه دو سال پیش بود یک نفر توی نت  از پاک کن های فانتزی اش عکس گذاشته بود. اون زمان من اصن با این پاک کن ها بیگانه بودم! و در مود خریدشون هم نبودم. ولی اولین بار به اسم نوه ی خانواده خریدم که میاد خونه باهاشون بازی کنه. آقا این بچه از اینا خوششون اومد برداشت بردشون خونشون! منم رفتم یکی دیگه برای خودم خریدم به اضافه یه مدل جدید دیگه. و تازگیا هم یه مدل سومی هم اضافه شده.

اگر وقت بشه عکساشونو میزارم جالبن.

یه مدلشون چند تا وسیله ی بولینگ و چیزای متنوع دیگه بود. یه مدل بادکنک ماهی و پنگوئن و یادم نیست چی بود دیگه و این دفعه ایی هم  لوبیا سبز و بادام زمینی و بادمجون و یه برش هندونه:)



  • مهر بانو
  • شنبه ۸ آبان ۹۵

تکاپو

سلام سلام

امروز صبح بالارخ فرا رسید و قرار بر این بود که من ساعت۱۱برای استادم نوشته هامو ببرم. خلاصه ساعت ۷صبح بیدار شدم و تا ساعت۱۰و چهل دقیقه مشغول نگارش و ویرایش بودم. تو دلم هم می گفتم خدایا چقققققدددر کارررر داره واب من اینو ببرم پیش استاد؟مثلا یک ساعت مونده بود می گفتم طوری نیس هنوز یه ساعت وقت دارم . حالا من ۳ماه تابستون که قرار بود اینو بنویسم  و دستش نمی زدم به یه ساعت راضی بودم ،بلهههه اینه قانون دقیقه نودی ها. 

خلاصه صبح یه تکه نون کوچیک خوردم چایی ریختم تا صبحانمو بخورم ما بین کار ولی نشستن پای لپ تاپ همانا و غرق شدن در کار همانا. دیگهیوقت رفتن یه قلپ چای یخ کردمو خوردم و رفتم. 

وقتی هم رفتم بنا به دلایلی از جمله کلاسای استاد و یا از خدا خواستن من که استاد نبینه افتادساعت یک، منم نرفتم میدونستم بازم استاد کلاس داره خلاصه تا ۳ حسابی از خجالت نوشته هام دراومدم و رفتم و استادم خسته و پوکیده دیگه نایی نداشت مخصوصا که آخر هفته هم سرش شلوغ بود و یه جوری اصلا استراحت نکرده بود . حالا من قراره امشب براشون ایمیل کنم. رسیدم خونه یادم افتاد هیوی نخوردم جز خوردن یه مقدار از بسته تخمه آفتابگردان،آقا سرم درد گرفت نگوووو، یه ساندویچ نون پنیر گوجه گردو درست کردم با یه لیوان شیر ولرم. چسبید. 

این وقتا که من درشرایط اورژانسی درسی هستم و چیزی نخوردم در طول روز قشنگ یکی دو کیلو ازم کم میشه الان هم رفتم رو تراز دیدم بله نزدیک دو کیلو کم شده از وزنم. خوشحال شدم ولی چه فایده اینا آب بدنم بود که تبخیر شده:)

در حال خوردن ساندویچم پنیر توش تموم شد یکم گوجه و گردو ونون مونده بود یاد شیمی سال سوم دبیرستان افتادم مساله هایی که ماده محدود شونده داشتیم . منم پنیرم تموم شده بود ولی از اون بیشتر نون ساندویچی محدود کنندگی بیشتری داره چون تعدادش تو خونه کمتر از پنیره پس بقیشو گذاشتم تو سفره تا فرصت دیگه

این مطلب بازم نوشتنی داره من باید برم بعدش میام بیشتر در موردش حرف می زنم:)

  • مهر بانو
  • شنبه ۱ آبان ۹۵
زندگی در حرکت است.
زمان در حرکت است.
مجالی برای درنگ نیست
برخیز و درجریان باش
همچو آب زلال در شعر سهراب